۱۳۹۵ بهمن ۵, سه‌شنبه

چند شعر از: زهره مهرجو

"روز میعاد"
چند شعر از: زهره مهرجو
۲۲ ژانویه ۲۰۱۷



«انتخاب»

کبوتر سپید رؤیاها،
عطش مدام رهایی
در زمین شب زده! ..
اکنون، که در حضور خزان
آسمان به سُرخی گرائیده،
در جوار فصل سرد کولاک ها ...
و تقابل عریان اضداد؛
از رنج و محنت راه ..
سخن مگو!

نه .. از آنچه ز دست رفته
شرح پریشانی و نومیدی،
از بی افقی
سخن مگو!

ببین به کجا رسیده ای ..! –
بیا اگر باورت نمی شود
بگذار نشانت دهم –
با من تا کنار دریاها
و آبشارهای مرتفع ..
تا دورترین نقطۀ جنگل ها .. دشت ها
سفر کن!

مرا تا فراز کوهها ...
و اوج آسمان ...
تا سطح تابناک ستاره ها،
همراهی کن! ..

ببین چگونه
در عمق هر کدام، که درنگ می کنی
خویشتن را باز توانی شناخت!

*  *  *

دریاب! که راه ما
نه سازشی می شناسد ...
و نه هرگز نهایتی.


«روز میعاد»

روزی که آسمان، دگرگون شود
و باد
خواب رؤیاهای دیرین را برهم زند؛
زمین به زیر رنگین کمانی
از نور و غبار
به خود آید ...

و پرندگان
گویی در پاسخ به دعوتی مستور
بناگاه گِردهم آیند ..
و تا دور دست ها
اوج گیرند.

هنگامی که بغضِ ابرها
با انفجاری در هم شکند ..
و دریای عاصی
امواج عظیم خویش را
به سوی سواحل منتظر
رها سازد.

روز فرو نشستن عطش زمین
در بارشی سنگین و بی وقفه؛
پس کشیدن تیرگی
پدیدار گشتن خورشید زندگی ..
سربرآوردن جوانه ها از خاک.

روز پُربار گشتن شاخه های صبور
لبخند شیرین شکوفه ها،
رقص برگ ها در باد
سرور قلب ها
در بزمی راستین ...
مهلت انسان شدنِ انسان

*   *   *

روزی که سرانجام
لحظه های ما
با سکون و زوال، وداع گویند ...
و تحرٌک و بالندگی
در همه سویی،
پدیدار گردد.

در آن روز پرشکوه؛
تو را خواهم جُست
تو را، خواهم یافت ..
و این، قول یقین من است –

که ما را
اینگونه بودنی سزاوار است
و عشقی؛ که شایستۀ
چنین بودنی...

و نه ذرٌه ای کمتر!


«کودک جنگ»

در می کِشی، چهرۀ کوچکت به هم
نقش می زنی، رنج و اضطراب و
خشم و انزجار خویش ..
به پیش نگاه ها.

پا نهاده ای به دنیای ما
تا آشنا شوی با نهایتِ فاصله ها
اوج تباهی ها، جنگ ها
که افسوس .. پس از گذشت قرن ها نیز
نیست برایشان، راه حلی کارساز.

بیشمار مردمان کار
می دوند صبح تا شام
بهر نان خویش
و ندارند مجالی برای
پرسیدن، آموختن ...
و متشکٌل شدن
در صفوفی هدفمند.

صاحبان مقام
خود اسیر قدرتی بزرگ تر  
نمی کنند عزم
که بجویند برای مشکلات تدبیری،
غول «سرمایه» بر فرازها سایه افکنده
هر چه کمتر در محیط برتران؛
وزین تر .. بر گردۀ محرومان.

*   *   *

وجود تو عزیز است
در نگاهت، تازه گی
افق بی انتهای زندگی
موج می زند ...
هزار پرستوی مهاجر
پر می کشند در آسمان رؤیاها، با دیدنت
هزار گل خواهش
می رویند در باغ وجود ما ...

و آنگاه، با حسرتی
برای جسم کوچکت
برای طپش های قلب محزون کوچکت ..
در غروب می نشیند
آسمان ذهن ما:

«ای شهاب فروزان زندگی
کاش هرگز،
گم نمی گشتی
از قلمرو آسمانی خویش؛
پدیدار نمی گشتی
در این سرای خراب ما!»


«گل سُرخ زمستانی»

گل سرخ زیبا!
بر دامنۀ کوهی بلند، رُسته ای..
از میان برف و طوفان ها
شکفته ای.

چهرۀ لطیفت، سرخ سرخ
قامت افراشته ات، هماره آماده باش..
با سلاح تیغ می زنی بر خصم زندگی
با آفتاب و باران، پیوند دیرینه داری
عشق به هستی را ..
اینچنین آموخته ای!

خون سرخ هوشیاری
که در رگانت جاری ست،
استوار می کند تو را
در حقیقت جویی.
پس ز هر چه می رود بر تو، سال تا سال ...
نه می گذری؛ نه از یاد می کاهی.

در وفا کردن، بی همتایی
اگر حتی به خاطرش
باید از فرازها به فرود ...
و از فرود؛ به فراز آیی.

بسته ای از دیرباز با ستاره ها پیمان
تا آن زمان که دامنه ها
سراسر سرخ شوند؛
هر سال، در یک زمان
به این نقطه
باز آیی...!


«به دریا نرسیدیم»

رودخانه ای بودیم ما
هر یک ..
وقتی همدیگر را یافتیم
مملو از امید ...
و مقصد، رسیدن به دریایی بود
که ما را سرانجام
به هم پیوند می داد.

چشم انداز زیبا بود
و آینده ای زیباتر
انتظارمان را می کشید...
آنجا که هستی
رو بسوی تکامل و بالندگی می رفت.

اما، شبح تردید
چون بالهای عقابی تنومند
در نیمه های مسیری شیبناک
بر ما سایه افکند
و زان پس، پاره سنگ ها و موانع راه
بر ما دو چندان می نمود ...

و سکوت آمد
و شکاف بین ما
که هر زمان، افزون می گشت،
تا آنجا که دیگر یگانگی ممکن نبود
ما ممکن نبودیم ...
و سرگذشت ما
چون کتابی نیمه تمام
در آن، واژۀ تغییر نمی گنجید.
لیک؛ دریغا.. دریغا
کلامی شکننده
که همچون ماهیان، گاه و بیگاه
سر برمی کشید
از تنگ بلورین آب:

«آه، اگر از بیراهه ها دوری نمی جستیم
اگر دام صیاد
کابوس بیداری مان نمی گشت
بیگمان به دریا می پیوستیم!»


«پرواز ذهن»

ذهن من
همچون دریایی ست ..
رهایش که می کنم
سوار بر امواجش
مرا با خود می برد، به دوردست ها ...
در اعماق
حقایق آشکار می شوند،
آرزوها جان می گیرند
زندگی، زیبا می گردد ..

در افق
بسان پرنده ای
به پرواز درمی آید ...
و به بینهایت می پیوندد.

*   *   *
بازش که می دارم،
همه چیز از جنبش بازمی ایستد ..
و وجودم را
لغزشی بسوی مرگ
فرا می گیرد.

*   *   *
ذهن من
هرگز آرام مگیر!
وگرنه، بالهای هستی ام
می شکند.


«کابوس شب»

آنجا.. در اعماق شبی مه گرفته و خاموش
پرنده ای می خواند.

آواز غریبش
بسان نالۀ شومی ست ...
شاید این آوا
سوگواریِ عاشقی باشد
در فراغ یار گم گشته اش،
یا خبری ..
که خود، پیک خسته را
محزون ساخته.

صدا، تکرار کنان
در سراسر شب تیره
می پیچد! ...

و سپس،
شبحی هراسناک ..
بر دیوارها و پنجره ها
دست می ساید.

خواب، توازن بین مرگ و زندگی ست
که تردیدوار
بر پلک ها سنگینی می کند.

*  *  *

آه .. می بایست چاره جست،
برای رها شدن از چنگال سایه ها ..
پیش از محو شدن
پیش از فروبستن آخرین دم
باید خانه ای استوار

بنا نمود!


۲ نظر: